تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

قصه ي قرار اخر

 

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار

 

يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار

 

تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار

 

بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار

 

يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟

 

منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار

 

خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار

 

نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار

 

دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار

 

دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار

 

حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار

 

اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 11:14  توسط فرزانه  | 

ازتمام دوستان بابت مدت زیادی که نبودم معذرت می خوام ولی به همه قول می دم که این تاخیر رو جبران کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 19:23  توسط فرزانه  | 

در جستجوی عشق

كسى كه محتاج عشق است در دنياى تنهايى با محروميت مى سوزد

 و جز خدا كسى نمى تواند انيس شب هاى تار او باشد

 و جز ستارگان اشك هاى او را پاك نخواهد كرد

و جز كوه هاى بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد

و جز مرغ سحر ناله صبح گاه او را حس نخواهد كرد.

 به دنبال انسانى مى گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد

ولى هرچه بيش تر مى گردد كم تر مى يابد...

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 22:20  توسط فرزانه  | 

خیلی سخته....

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 14:51  توسط فرزانه  | 

سیب های خواب آلود.....

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 16:26  توسط فرزانه  | 

اگه کوله بارت سنگينه!

اگه خيلي تنهايي و همدمي نداري

اگه بيماري و دستت خالي!

اگه بيکاري و در به در دنبال کاري!

اگه بهت ظلم شده و در فشاري...

يادت باشه...

حتي در تيره ترين شبها، در اوج تاريکي و ظلمت ، هميشه ستاره اي هست که چشمش به توست

اون ستاره يه پيغامه

يه خبر خوش واسه اونايي که به دنبال نورند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 0:15  توسط فرزانه  | 

خداوند به حضرت موسی می گوید :

«ای پسر عمران ! هر گاه بنده ای مرا بخواند , آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم .

ای شگفتا ! که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من .»

 

امام سجاد به خداوند چنین می فرماید :

«خدایا من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم وتو چون خود نداری.»

 

 

 

 

 

 چه خبر ؟ ...   

.

.

ماه ،

ای ماه ِ قشنگ ،

از آن دور...

چه خبر؟

تو از آنجا ، به کجا مینگری؟

و چه میبینی از آن روزنهء کوچک و دور ؟

سبزی ِ روشن خاک ؟

آبی ِ اقیانوس؟

تو خبر داری از این کشمکش ِ روز به روز ؟

سنگ سرد و سنگین ،

تو چه میدانی

این دایرهء آبی و سبز ،

چه سکوتی دارد ... از آن دور.

و چه سرمای بدی...

و چه بوی علفی...

خود خالق هم در کار خودش وامانده ،

روی این گرداگرد.

قرنها میگذرد ،

 باز ، همه ،

دشمن دیرین همیم...

تو از آن سردی یکدست و سیاه ،

ومعـلـّـق ...

و از آن بی وزنی ...

به کجا مینگری ؟

رنگ وارنگی ِ این دایره میخ ات کرده ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 16:31  توسط فرزانه  | 

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی
+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 14:50  توسط فرزانه  | 

درس سخت زندگی

 

و امروز من برای سالهای دور می نویسم سالهائی که تازه چشمان تو عاشق می شوند! افسوس که قصه خیالی مادربزرگ درست بود.همیشه یکی بود یکی نبود و زندگی چه معلم بدی بود که همیشه اول امتحان گرفت و بعد درس داد.

 

 
همیشه رفتن و هرگز نرسیدن

پل٬تنها راه تو برای رسیدن به آنسو را کوتاه تر می کند.راهی به سرزمین اسرارآمیز که آرزو داری آنها را ببینی٬راهی از میان چادر کولی ها و بازار مکاره عربهای ولگرد! و جنگلهای مهتابی که تک شاخ ها در آن جست و خیز می کنند.بیا با من همراه شو اما بدان پل٬تنها راه تو برای رسیدن به آنسو را کوتاه تر می کند پس آخرین قدمها را باید به تنهائی برداری.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 18:40  توسط فرزانه  | 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 11:44  توسط فرزانه  |